مرتضى راوندى
496
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نمىنمايى ؟ عزيزم دستم به دامن تو ، توبه كن تا زندگى ما برهم نخورد تا مورد سرزنش و ننگ نشويم ، اگر به من رحم نمىكنى بدين طفل كوچك بىگناه بىنوا رحم كن . . . » زن اين بهگفت و طفل را به سوى او فرستاد ، دخترك دامن پدر گرفت و به تركى به پدر گفت : « گل بابا اويمزه گيداق » يعنى « بابا بيا برويم به خانه » ، منظرهيى خيلى سخت و وحشتناك و جانسوز بود . پاسخ ملا محمد على ملا محمد على ، رو به زوجهء خود كرد و گفت « اى زن تو را به كار مردان چكار ؟ بردار طفل را و به خوبى تربيتش كن . » مثل آنكه به زبان حال مىگفت : « كُتِبَ الحرب و القِتال عَلينا * وَ عَلى الغانيات جَر الذيول . » سپس خم شد و صورت دخترك خود را بوسيد و گفت « دختر عزيزم برو به خانه و من اكنون خواهم آمد . » تمام مردم از اين استقامت در شگفت ماندند . تمام اين تسهيلات و مسامحات ، از جهت احترام سيد على زنوزى مجتهد بود ، چه اعضاى حكومت و عام و خاص وى را به سبب زهد و صلاح و علمش بزرگ مىداشتند ، اما اين همه ، ذرهيى در ارادهء پولادين ملا محمد على ، مؤثر نشد بلكه اصرارى داشت كه وى را قبل از باب بكشند . . . » « 1 » ولى سيد حسين وحشت كرده بود و توبه و انابت مىجست . به او گفتند خيو ( يعنى تفو ) در روى باب بيند از و او را لعن كن تا از اين بند رها شوى . او چنان كرد و رها شد ، و ديگرباره ، در دار الخلافه با سليمان خان ، پسر يحيى خان . . . متحد شد و در فتنهء بابيه مقتول گشت ، لكن ملا محمد على هيچ از عقيدهء خود بازگشت ننمود ، و گفت اول مرا بكشيد بعد قصد باب كنيد . آنها را از ميان بازار عبور داده به ميان ميدان تبريز آوردند . « روز دوشنبه 27 شهر شعبان 1266 جماعتى از سربازان فوج بهادران را كه از نصارا و عيسوى مذهب بودند حكم دادند تا او را با ملا محمد على هدف گلوله سازند . . . سربازان از قتل او كراهتى داشتند و تيرهاى خود را به طرزى انداختند كه او را آسيبى نرسد . در اين اثنا ، ملا محمد على جراحتى يافته روى خود را به باب كرد و گفت « از من راضى شدى و بعد از اين مقتول شد . . . » در اين واقعه ، از قضا گلوله به ريسمانى آمد كه بدان ، دست باب را بسته بودند . ريسمان گسيخته و باب رها شد ، راه فرار در پيش گرفت و خود را به حجرهء يكى از سربازان ، انداخت . . . اگر سيد سينهء خود را گشاده مىداشت و فرياد برمىآورد كه اى
--> ( 1 ) . نقل و تلخيص از مطالعات دكتر عبد الحسين نوائى ، به نقل از مجلهء يغما ، آذر 29 ، ص 317 به بعد .